خواستم هدیه ای برای مادر تقدیم کنم ... در شهر گشتم ...
دختری گلفروش را دیدم گفت :
اگر همه ی گلهای روی زمین را بچینی و زیر پای مادرت بریزی
باز هدیه ی بی ارزش و ناقابلی خواهد بود برای مادر
در شهر گشتم ...
به دکان پارچه فروشی گام نهادم گفت :
اگر بال و پر فرشتگان را بچینی و با آن پارچه ای نرمتر از پیکر نسیم
و لطیف تر از گلبرگهای بهاری ببافی باز هدیه ای ناچیز و بی ارزشی
خواهدبود برای مادر
در شهر گشتم ...
به جواهر فروشی سر زدم گفت :
اگر درشت ترین و گرانبهاترین تکه های الماس و یاقوت و برلیان را
به چنگ آوری هدیه ای ناچیز خواهد بود برای مادر
در شهر گشتم ...
به کارگاه مجسمه سازی رفتم که پنجه های طلائی داشت و
زیبائی پیکرهای مرمرین که او خالق و آفریننده اش بود٬ چشم را
خیره می کرد گفت :
من هرگز نمی توانم مجسمه ی مادر بسازم تکه های مرمر خرد
می شود و می شکند برو که این کار کار من نیست .
در شهر گشتم ...
اما چیزی نیافتم که به مادر تقدیم کنم .
سر به کوه و دشت گذاشتم ...
از بیابانهای داغ گذشتم ... از دریاهای طوفان زده عبور کردم ...
در سرزمین دور دست مردی که تنها زندگی میکرد به من گفت :
قفس سینه ات را بشکاف و قلبت را بیرون بیاور و به او تقدیم کن .
به راه افتادم اما او پشت سرم فریاد برآورد نه ...
قلبت نیز هدیه ای بی ارزش است برای مادر
همه جا را گشتم ...
همه جا را گشتم و سرانجام خسته و ناتوان بازگشتم در برابر مادر
زانو زدم و فریاد کشیدم ...
مادر می خواستم هدیه ای برایت تقدیم کنم اما در این جهان پهناور
چیزی نیافتم که ارزش محبت های تو را داشته باشد .
من تو را دوست میدارم
در آغوشم کشید و گفت :
" این سخن بزرگترین هدیه برای من است "
روزت مبارک !
+ نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 13 خرداد1389 و ساعت
22:24 |