اندرزهای لقمان حکیم

 

  روزي از روزها لقمان حكيم به پسرش گفت : " امروز من به تو سه

  اندرز ميدهم كه اگر آنها را بكار ببندي ، در زندگي كامروا خواهي شد.

  اول اينكه سعي كن در زندگي بهترين غذاهاي جهان را بخوري

  دوم اينكه در بهترين بستر جهان بخوابي

  و سوم اينكه در بهترين خانه هاي جهان زندگي كني ."

  پسر لقمان پرسيد : " اما اي پدر ، ما يك خانواده ي بسيار فقير هستيم .

  من چطور ميتوانم كه اين كارها را انجام بدهم ؟ "

  لقمان در پاسخ گفت : " اگر كمي ديرتر يا كمتر غذا بخوري ، هر غذايي

  كه بخوري در دهانت مزه ي بهترين غذاي جهان را مي دهد.

  اگر بيشتر كار كني و كمي ديرتر بخوابي ، در هر جا كه بخوابي ،

  احساس مي كني بهترين بستر جهان است.

  و اگر با مردم دوستي كني در قلب اونها جاي ميگيري و اونوقت بهترين

  خانه هاي جهان مال توست . "

 

 

  هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

  هر جا که گذر کردم تو در نظرم بودی

                                   ***

                             هر جا که سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم

                             در هر که نظر کردم تو در نظرم بودی 

هدیه مادر ! ...

                                         

  خواستم هدیه ای برای مادر تقدیم کنم ... در شهر گشتم ...

  دختری گلفروش را دیدم گفت :

  اگر همه ی گلهای روی زمین را بچینی و زیر پای مادرت بریزی

  باز هدیه ی بی ارزش و ناقابلی خواهد بود برای مادر

  در شهر گشتم ...

  به دکان پارچه فروشی گام نهادم گفت :

  اگر بال و پر فرشتگان را بچینی و با آن پارچه ای نرمتر از پیکر نسیم

  و لطیف تر  از گلبرگهای بهاری ببافی باز هدیه ای ناچیز و بی ارزشی

 خواهدبود برای مادر

  در شهر گشتم ...

  به جواهر فروشی سر زدم گفت :

  اگر درشت ترین و گرانبهاترین تکه های الماس و یاقوت و برلیان را

  به چنگ آوری هدیه ای ناچیز خواهد بود برای مادر

   در شهر گشتم ...

  به کارگاه مجسمه سازی رفتم که پنجه های طلائی داشت و

  زیبائی پیکرهای مرمرین که او خالق و آفریننده اش بود٬ چشم را

  خیره می کرد گفت :

  من هرگز نمی توانم مجسمه ی مادر بسازم تکه های مرمر خرد

  می شود و می شکند برو که این کار کار من نیست .

   در شهر گشتم ...

  اما چیزی نیافتم که به مادر تقدیم کنم .

  سر به کوه و دشت گذاشتم ...

  از بیابانهای داغ گذشتم ... از دریاهای طوفان زده عبور کردم ...

  در سرزمین دور دست مردی که تنها زندگی میکرد به من گفت :

  قفس سینه ات را بشکاف و قلبت را بیرون بیاور و به او تقدیم کن .

  به راه افتادم اما او پشت سرم فریاد برآورد نه ...

  قلبت نیز هدیه ای بی ارزش است برای مادر

  همه جا را گشتم ...

  همه جا را گشتم و سرانجام خسته و ناتوان بازگشتم در برابر مادر

  زانو زدم و فریاد کشیدم ...

   مادر می خواستم هدیه ای برایت تقدیم کنم اما در این جهان پهناور

  چیزی نیافتم که  ارزش محبت های تو را داشته باشد .

     من تو را دوست میدارم                                     

                                     در آغوشم کشید و گفت :                                      

                           " این سخن بزرگترین هدیه برای من است "

                                              روزت مبارک !

سلامی دوباره ...

  سلام دوستان

  سلام وبلاگ عزيزم

  شرمنده ام كه مدت زيادي هست كه نتونستم تو نازنين را آپ كنم

  تو را كه برايم سرشار از خاطراتي

  خاطرات شيرين كه گاهي با شادي و خنده و گاهي هم با غم و گريه همراه بودي

  آري حتي غمهاتم برام شيرينه

  خودت ميدوني كه من هميشه كارهام ناتموم ميشه ولي

  اميدوارم زندگي بهم اين فرصت رو بده كه تمام نانوشته هامو در دل صفحه ی

   سپيد ت به یادگار بنویسم.

  میخوام امشب به مناسبت شب میلاد دخت نبی اکرم حضرت زهرا ( س ) و

  روز زن و روز مادر بنویسم.

    این روز خجسته بر همه ی مادران و زنان جهان مبارک باد !