لطائف الطوایف ...

 

   خسیس حرفه ای

 

  خسیسی که اهل کوفه بود، شنید که در بصره خسیسی زندگی می کند

 

  که در خساست همتا ندارد.

 

  به بصره رفت تا با او صحبت کند و میزان بخل اورا بسنجد.

 

  وقتی او را ملاقات کرد گفت : ״ ای دوست عزیز ، من از شهری دور به عشق  

 

  صحبت باتو آمده ام و می خواهم از تو که در این خصلت،مشهور عالم هستی 

 

  چیزی یاد بگیرم .״

 

  بخیل گفت : ״چون از راه دور آمده ای ،برمن واجب است که تو را میهمان کنم.

 

  بگو که چه غذایی دوست داری و دلت چه می خواهد تا برایت بیاورم ؟״

 

  کوفی گفت : ״مدتهاست که دلم پنیر تازه می خواهد. ״

 

  بصری بلند شد و ظرفی را برداشت و به بازار رفت تابرای میهمانش پنیر بگیرد.

 

  به دکان پنیرفروش رفت وگفت : ״برای من از کوفه میهمان عزیزی رسیده است

 

  و از من پنیر می خواهد، می خواهم یک درهم پنیر تازه ی خوب بدهی.״

 

  گفت : ״به تو پنیر بدهم مثل سرشیر ."

 

  گفت :" پس سرشیر بهتر از پنیر است. شرط جوانمردی آن است که

 

  آنچه را بهتر است برای میهمان خود بگیرم."

   

  پنیر فروش را گذاشت و به دکان سر شیر فروش رفت وگفت :

 

  " سرشیر خوب می خواهم."

 

   سرشیر فروش گفت:" سرشیری بدهم که از روغن زیتون صافتر باشد."

 

  گفت :" پس روغن زیتون بهتر از سرشیر است." 

 

  سرشیر فروش را گذاشت وبه دکان روغن فروش رفت و گفت :

 

  " روغن زیتون خوب می خواهم ."

 

  گفت :" به تو روغنی بدهم که مثل آب زلال باشد."

 

  بصری گفت :" پس آب زلال بهتر از روغن زیتون است. "

 

  روغن فروش را گذاشت و گفت:" در خانه ی خودم آب زلال دارم ."

 

  به خانه آمد ویک کاسه پر از آب زلال جلوی میهمان خود گذاشت وگفت :

 

  "تمام بازار بصره را گشتم و بهتر از آب چیزی پیدا نکردم."

 

   وجریان را از ابتدا تا انتها برای او تعریف کرد.

 

  کوفی دست او را بوسید وگفت :

 

    " گواهی می دهم که تو در این فن از من حرفه ای تر هستی ."

 

..::  ::..

 

 

 

 

    خوب می دانم تو از نسل بهاران می شوی

 

                         یا به عشقت می رسی یا غرق باران می شوی

 

     از شقایق تا شقایق حرف از چشم تو بود

 

                              لیک می دانم شقایق را تو عنوان می شوی

 

     گفته بودی کوچ کن ای همسفر از این دیار

 

                           خوب می دانم که روزی تو پشیمان می شوی

 

هر کاری شدنی است ...

 

   از پادشاهی پرسیدند : " چگونه از سربازی به سرداری رسیدی ؟ "

 

   جواب داد : " از سختی نترسیدم و هرگز دلسرد و نا امید نشدم

   و برای رسیدن به مقصود از مورچه ای سرمشق گرفتم .

 

   روزی از دشمنان گریخته به ویرانه ای پناه برده بودم و در عاقبت کار

   خویش اندیشه می کردم .

   ناگاه چشمم به موری افتاد که دانه ای بزرگتر از خود

   به دهان گرفته بود و از دیوار بالا می رفت و چون به نیمه راه می رسید

   دانه ی سنگین به زمین می افتاد و بار دیگر مور به طلب دانه آمده ،

   آن را از همان راه به بالا می کشید.

 

   شصت و هفت بار شمردم که دانه فرو افتاد و مور از کوشش باز نایستاد

   تا عاقبت به مقصود خود رسید و دانه را به بالای دیوار رسانید .

 

   از دیدن این وضع امید در من پیدا شد و با خود گفتم من از این مورچه

   کمتر نیستم .

 

       بدین جهت تا به مقصود نرسیدم دست از کوشش برنداشتم .

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 12 نوامبر 1831میلادی  جیمز کلرک ماکسول در

 شهر ادینبورگ اسکاتلند متولد شد .

یادی از حافظ شیرازی ...

   ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

                          باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

 

   از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

 

                              اندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

 

   بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

 

                                 روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

   حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان

                                این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

 

طنز ...

 

از جوجه تيغي كوچولو پرسيدم بزرگ ترين آرزوت چيه؟ معصومانه نگاهم كرد

و گفت: بغلم مي كني؟

حکایت فرزانگی ....

 

     به تنبل یه فرمون بده تا صد تا پند پدرونه یادت بده

 

     پدری پسر تنبلش را فرمان داد تا یک من سنگ ترازو بیاورد .

 

     گربه ای در اتاق بود . پس پسر به پدر گفت : این گربه را چند بار کشیدم

 

     و درست به اندازه ی یک من وزن دارد.

 

     پدرگفت :نیم ذرع بیاورد. گفت : دم این گربه درست نیم ذرع طول دارد.

 

     پس گفت : بیرون را ببین که آیا باران می آید یا نه ؟

 

     گفت : این گربه همین لحظه از بیرون آمد.

 

     دست به پشتش بکش اگر تر شد باران می آید .

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 7 نوامبر 1867میلادی  مانیا سکلو دووسکا ( ماری کوری )

  در ورشو لهستان متولد شد. او به همراه همسرش پی یر کوری موفق به کشف

 دو عنصر رادیواکتیو یعنی رادیوم و پلوتونیوم شدند. او تنها بانوی دانشمندی است

 که تاکنون دو بار جایزه ی نوبل دریافت کرده است .

 

تقدیم به همه ی خوبان عالم ...

تقدیم به ...

حکایت فرزانگی ....

   وآنها عبور کردند !

  زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند که در چند کیلومتری

  خانه آنها زندگی می کرد . در راه به یاد آوردند باید از پلی قدیمی بگذرند

  که ایمن به نظر نمی رسید. با یادآوری این موضوع زن دچار تشویش

  ونگرانی شد واز شوهرش پرسید :

 

  " با آن پل چه بکنیم ؟ من نمی خواهم از روی آن بگذرم .

  قایق هم در آنجا نیست که ما را به سوی رودخانه ببرد."

 

  مرد گفت :" آه من اصلا به فکر این پل نبودم.این پل واقعا برای عبور

  خطرناک است. فکرش را بکن ،ممکن است وقتی ما از روی آن عبور

  می کنیم ،فرو بریزد و ما در رودخانه غرق می شویم ."

 

  زن ادامه داد:" یا فکرش را بکن ،تو روی تخته ی پوسیده ای قدم بگذاری

  وپایت بشکند ،در آن صورت چه کسی از من وبچه ها مراقبت خواهد کرد ؟"

  مرد با وحشت گفت :" نمی دانم اگر پای من بشکند چه بر سر ما

  خواهد آمد، شاید از گرسنگی بمیریم ."

 

  این گفتگو همچنان ادامه داشت. زن و شوهر هردو نگران بودند و انواع بلاها

  وحوادث ناگواری را که ممکن بود برایشان پیش بیاید ،تصور می کردند تا

  سرانجام به پل رسیدند. اما در اوج ناباوری دیدند که پل جدیدی به جای

  پل قدیمی  ساخته شده است و به سلامت از آن عبور کردند .

 

  سخن برجسته ای از توماس جفرسون در این زمینه نقل شده است :

 

  "مصیبت هایی که هرگز اتفاق نیفتاده اند،به چه قیمتی برای ما

   تمام شده اند ؟"

 

پیام تسلیت ...

 

      سلام دوستان

      امیدوارم همگی در پناه پروردگار بی همتا خوب و سلامت باشید .

      ببخشید که زودتر از این فرصت اپ کردن پیدا نکردم.

      یه مدتی هست که کم حوصله شده ام و کار زیادی داشتم ...

      حتی فرصت نشد به وبلاگ دوستان همیشگی  سری بزنم .

       می خواستم سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) را به همه ی شیعیان تسلیت عرض کنم .

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 5 نوامبر 1879میلادی  جیمز کلرک ماکسول در سن 48 سالگی

 بر اثر بیماری سرطان در گذشت.

 

قیصر امین پور ! یادش گرامی باد ...

 

    قیصر امین پور از شاعران جوان و به نام روزگار ما بود که به سا ل

 

    ۱۳۳۸ در کتوند( در نزدیکی دزفول ) بدنیا آمد.

 

    پس از گذراندن دوره های ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و تحصیلات

 

   خود را در رشته ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران با اخذ درجه دکترا

 

   به پایان رساند.

 

   وی آثار ادبی خود را از سال 57 در قالبهای مختلف نظم و نثر برای مخاطبان

 

   مختلف ارائه کرده است .

 

    قسمتی ازکتابهای منتشر شده او در زمینه های مختلف عبارتند از :

 

   ۱. در کوچه آفتاب ( مجموعه دو بیتی و رباعی )

 

   ۲. تنفس صبح ( مجموعه شعر )

 

   ۳. ظهر روز دهم ( منظومه ی نوجوانان )

 

   ۴. مثل چشمه ، مثل رود ( مجموعه شعر نوجوان )

 

   ۵. طوفان در پرانتز ( نثر ادبی )

 

   ۶. بی بال پریدن ( نثر ادبی نوجوان )

 

    ۷. آئینه های ناگهان ( مجموعه شعر )

 

    ۸. به قول پرستو ( مجموعه شعر نوجوان )

 

             ...................

 

    روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد ! ...

 

    تقدیم به همه ی دوستداران او و شعرها یش :

 

  ............................................................

 

   بگذار عاشقانه بگویم !

 

   بگذار بعد از این

 

    تنها

 

   پیشانی تو را بسرایم !

 

   حرفی است عامیانه که می گویند :

 

   " تقدیر هر کسی را

 

                         از پیش ، روی لوح جبینش نوشته اند . "

 

    بگذار عامیانه بیندیشم !

 

    پیشانی تو شاهد این راز است

 

    بر روی آن خطوط موازی

 

    زخم تو نکته ای است که باید خواند

 

    در امتداد پرواز

 

    زخم تو مثل  نقطه ی آغازاست

 

    بگذار عاشقانه بگویم !

 

    بر صفحه ی جبین تو

 

    آن نقطه

 

    آن خطوط موازی است

 

    که سرنوشت قوم مرا شکل می دهد

 

    پیشانی تو

 

    تفسیر لوح محفوظ

 

    پیشانی تو سوره ی نور است

 

    این راز سر به مهر قدیمی

 

    از دستبرد حادثه دور است !

 

    بگذار بعد از این

 

    تنها

 

    پیشانی تو را بسرایم !

                                

   ................................................................

                               

    مهمانی

 

   طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

 

   زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

 

    دوباره پلک دلم می پرد ، نشانه ی چیست ؟

 

    شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

 

    کسی که سبزتر است از هزار بار بهار

 

    کسی ، شگفت کسی ،آن چنان که می دانی

 

    کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است

 

    تویی که در سفر عشق خط پایانی

 

    تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند

 

     بیا که صاف شود این هوای بارانی

 

     تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد

 

    بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

 

    کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

 

     بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

 

  ................................................................

 

    دلسوزی

 

   تبم ترسم که پیراهن بسوزد

 

                                  ز هرم آه من آهن بسوزد

 

   مرا فردوس می شاید که ترسم

 

                                دل دوزخ به حال من بسوزد

 

درگذر زمان ...

 

  31 اکتبر...

 

   جشن ها لووین ( شامگاه مقدس )... به رسم قدما که کاهنان لباس رنگارنگ

 

   و لباس ارواح می پوشیدند و کنار آتش داستانهای مختلف می گفته اند.

 

    و در مراسم مذهبی که برگزار می کردند به یا د و برای مردگان دعا

 

     و طلب بخشش می کردند.

 

   در این روز کودکان ،نوجوانان و جوانان لباسهای رنگارنگ پوشیده

 

   و شمع به دست به در خانه ها رفته و طلب میوه و شیرینی و نقل می کنند.

 

   صاحب خانه ها ، کدو حلوایی خریده و شکل آدم ،چشم و دماغ و دهان برایش

 

   می گذارند و شمعی روشن  درون آن گذاشته و آن را لب پنجره می گذارند تا

 

   بچه ها بدانند که برای پذیرایی آماده هستند . و در این روز بچه ها با لباسهای

 

   زیبا در خیابان هنر نمایی می کنند.

   این رسم در بین مسیحیان مخصوصا در اروپا و آمریکا موسوم است

    تقریبا شبیه شب چهارشنبه سوری خودمان .

 

ذهن زیبا ... ( جملات مشاهیر )

 

   پندهای هندی :

 

   ممکن است درخت بریده شود اما دوباره رشد می کند

   ممکن است ماه کوچکتر شود اما از نو می درخشد .

   آدمهای خوب به رغم مصائب ، پایدار هستند .

 

   سقراط :

 

   از مرگ نترسید زیرا تلخی آن به خاطر ترس از آن است.

 

   آنتونی رابیز :

 

   میل به دارا بودن بدون تلاش وکوشش ،علامت بزرگ ناتوانی وتنبلی است .

 

   رنه گروسه :

 

   ثروت ومقام موجب به دست آوردن همه چیز است اما جای هیچ چیز

   را نمی گیرد.

 

لطائف الطوایف ...

 

   وقتی نخواهد بدهد ...

 

   عربی بیابانی از کنار معاویه عبور کرد. دو سگ ، یکی سیاه و دیگری

 

   سفید راکه قلاده انداخته بود می کشید.

 

   معاویه گفت : ای بیابانی از این دو سگ یکی را به من بده.

 

   گفت : هر کدام را که می خواهی بی دریغ به تو می دهم.

 

   گفت : سگ سفید را می خواهم .

 

   گفت : این سگ را بیشتر دوست دارم.

 

   گفت : سیاه را بده .

 

   گفت : او قدرت گیرندگی اش بیشتر است .

 

 

 

از تبار زخمی لاله ...

 

          همچو کولی خانه به دوشم ... دریغ

 

                                  زهرغربت بی تو می نوشم ... دریغ

 

          ای تمام شوق آوازم ... ببین

 

                                 چون شکسته ساز خاموشم ... دریغ

 

           بغضم از کوچ تو و تنهایی است

 

                                  ای صدایت مانده در گوشم ... دریغ

 

            از تبار زخمی لاله ... منم

 

                                      خون جوشان سیاووشم ... دریغ

 

            ای طلوع چشم تو...  پایان غم

 

                                    از شراب عشق می نوشم ... دریغ

 

            همچو دریا ... ای امید آخرین

 

                              بی تو ساکت ... با تو در جوشم ... دریغ

 

           تا تو رفتی از برم ... خورشید من

 

                             بی تو همچون شب ...  سیه پوشم ... دریغ

 

سخن بزرگان ...

 

پهنش کنی بیله ، باریکش کنی میله

 

زنی پسرش را به شاگردی در آهنگری گذاشت . شبی پسر به مادر گفت که برایش دکان باز کند که کار بلد شده است.

 

 چون مادر از حد اطلاعاتش پرسید گفت : وقتی آهن در کوره سرخ شد چون پهنش کنی به بیل مبدل خواهد شد وچون آن را لوله و باریک کنی به میله ؟!

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 24 اکتبر 1632 میلادی آنتون وان لیونهوک  درشهر دلفت هلند

 متولد شد. او مخترع میکروسکوپ بود.