سخن بزرگان ...

 

   یه سیب بندازی بالا تا بیاد پایین هزار تا چرخ می خوره

   حاکمی سوار بر پشت اسبی بود و در همان حال سیبی را می بویید.

   وی در همان حال از کسی به شدت ناراحت شد و فرمان قتلش را داد .

 

    شدت غضب وی تا جایی بود که دستور داد سیب دستش را که بالا می اندازد

    تا پایین نیامده باید سر از بدن گناهکار جدا شود و سیبش را به هوا انداخت .

 

    اما در همین لحظه سیب جلوی پای اسب به زمین خورد و اسب رم کرد و

    حاکم را به شدت به زمین کوفت تا جایی که وی در دم تلف شد .

    در همان گیر و دار نیز فرد محکوم خلاص شد .

 

تقدیم به همه ی دوستان گل و عزیزمان

تقدیم به دوستان صمیمی ...

دختر زشت ...

سلام

سلام به همه دوستان گلم که به ما سر میزنید

نظر میدیدو بعضیاتنون هم نظر نمیدید البته تشکر ویژه از دوست و همکار خوبم که تو این مدت بار اصلی وبلاگ رو دوش ایشون بوده و محبوبیتی اگه هست مال ایشونه


راستش داشت دیگه رمز کاربریم از یادم میرفت


خوب عزیزانم میخوام یه شعر زیبا از مهدی سهیلی بهتون تقدیم کنم شاید مناسبتی نداشته باشه ولی زیباست لااقل باعث بشه که اونو بشناسید اگر خواستید و نظراتتون زیاد بود باز میذارم

 

{دختر زشت}
خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم

از آن روزی که دانستم سخن چیست
همه گفتند این دختر چه زشت است
کدامین مرد او را می پسندد
دریغا دختری بی سرنوشت است

چو در آیینه بینم روی خود را
در آید از درم غم با سپاهی
سیه روزی نصیبم کردی اما
نبخشیدی مرا چشم سیاهی

به هر جا پا نهم از شومی بخت
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم
یکی در حلقه گیسوی من نیست

مرا دل هست اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی اما
سر زلف پریشانی ندادی

به هر جا ماهرویان رخ نمودند
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم به زاری

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان
همه گویند او مردم گریز است
نمی دانند زین درد گرانبار
فضای سینه من ناله خیز است

به هرجا هم گنانم حلقه بستند
نگینش دختری ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آ جمع
سر من لحظه ها بر آستین بود

چو مادر بیندم در خلوت غم
ز راه مهربانی می نوازد
ولی چشم غم آلودش گواه است
که در اندوه دختر می گدازد

به بام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم نا آشنایم
نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم
نه روشن دیده ای تا پر گشایم

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم

خداوندا خطا گفتم ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند
دلی روشن تر از آیینه دادی

مرا صورت پرستان خوار دارند
ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاک جانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند

میان سیرت و صورت خدایا
دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا کریما
دلم بر زشتی صورت شکیباست

 

 

 

 

سلام دوستان ! ...

سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی

امیدوارم همه خوب و خوش و سلامت باشید و ایامتان به کام !

از اینکه چند روزی نبودم از همه عذر خواهی می کنم .

همینجا از دوستای عزیز و وفادارم که همیشه ما را مورد لطف خود قرار می دهند ...

بهار جان و دلارام عزیز و گل تشکر می کنم و برایشان بهترینها را ارزو دارم ...

در ضمن پیروزی تیم استقلال را به همه ی طرفداران این تیم تبریک می گویم .

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 15 اکتبر 1608 میلادی ایوانجلیستا توریچلی در شهر فائنزا ایتالیا

 

 در سن 39 سالگی درگذشت . او مخترع فشارسنج جیوه ای(بارومتر) بود.

زخمهای عشق ...

 

   روزی پسرکوچکی با عجله لباسهایش را در آورد وخنده کنان داخل دریاچه

   شیرجه رفت.

 

   مادرش همانطور که نگاهش می کرد از شادی کودکش لذت می برد. مادر

   ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.

 

   مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و بافریاد پسرش را صدا زد ولی دیگر

   دیر شده بود.

 

   تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.

   مادر از راه رسید واز روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .

   تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود

   که بچه را رها نمی کرد.

 

   شخصی که در آن حوالی بود به طرف آنها دوید و با چوبی محکم بر سر تمساح

   زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند .

   دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی پیدا کرد.

 

   پاهایش با دندانهای تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای

   زخم  ناخنهای مادرش مانده بود.

 

   خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را

   به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد وبا ناراحتی زخم پایش را نشان داد

   و سپس با غرور بازوهایش را نشان داد وگفت :

 

   " این زخمها رادوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند ."

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 14 اکتبر1947 میلادی ماکس پلانک در سن 90 سالگی درگذشت .

عید فطر مبارک

عید فطر مبارک 

تبریک عید فطر ...

 

         امروز اخرین روز ماه مبارک رمضان است ...

                                                                ماه ضیافت الهی ...

         و فردا حلول ماه شوال ...

                  به این بهانه ... روز سعید فطر را به همه ی دوستان و یاران عزیز

                  و به همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گوییم .

                      با ارزوی قبولی طاعات همه در ماه مبارک رمضان ...

                               عید فطر مبارک باد !

 

استین نو ... بخور پلو ! ...

 

  می گویند روزی بهلول را به مهمانی دعوت کردند. بهلول با لباس کهنه ومندرس

  به آن مهمانی رفت ودرصدر مجلس نشست. مهمانها یکی پس از دیگری وارد

  مجلس شدند و آنقدر به بهلول گفتند : " یک خرده پایین تر ،یک خرده پایین تر "

  تا بهلول دم در نشست و روی کفشهای مهمانها غذا خورد.

  بعد از چند روز دوباره بهلول به همان مجلس دعوت شد. این دفعه لباس نو و

  تازه ای عاریت گرفت و به تن کرد وبه مهمانی رفت. از همان اول خودش دم در  

  نشست اما هر کس از در وارد می شد نگاهی به او می کرد و می گفت :

  " آقا بهلول،چرا اینجا نشستی ؟ یک خرده بفرمایید بالاتر "

  آنقدر " بفرمایید بالا ، بفرمایید بالا " تکرار شد تا موقع شام خوردن ،بهلول

  درصدر مجلس قرار گرفت.

  وقتی شام آوردند و غذاهای الوان را چیدند و همه مشغول خوردن شدند،

  بهلول آستین لباسش رادر بشقاب پلو کرد در حالی که مرتب می گفت :

  " آستین نو،   بخور پلو "

  حاضرین کجلس تعجب کردند واز او پرسیدند :

  " این چه کاری است که می کنی ؟ آخر مگر آستین هم غذا می خورد؟"

  بهلول در جواب گفت :" من همان شخصی هستم که فلان شب اینجا

  مهمان بودم و کسی اعتنائی به من نکرد وناچار دم در غذا خوردم .

  حالا هم این تشریفات مال من نیست،بلکه مال لباس من است

  وجا دارد بگویم :

  " آستین نو،بخور پلو."

 عاقلان مجلس از کرده ی خود شرمنده شدند و بر شیرین کاری

 بهلول آفرین گفتند.

 

لطائف الطوایف ...

 

یاد یار خسیس ...

 

شخصی به خسیسی گفت : انگشترت را به من بده تا هرگاه به آن نگاه کنم

یاد تو بیفتم وبه این دلیل همیشه در یاد من باشی.

 

گفت : هروقت بخواهی که مرا به یاد آوری ،به این فکر کن که وقتی از فلان کس انگشتری خواستم ، به من نداد.  

 

سخنی با دوستان ...

 

دوستان عزیز  مطالبی که با عنوان لطائف الطوائف برایتان مینویسم از کتابی است

 

به همین نام که از مهمترین آثار طنز فارسی است.این کتاب در قرن دهم توسط

 

مولانا فخرالدین علی صفی نوشته یا به عبارتی گردآوری شده است. این کتاب

 

مجموعه ای از لطایفی است که از قرنها قبل باقی مانده و به اشکال مختلف

 

در میان ناقلان حکایات طنز روایت شده است.

 

هدیه ماه رمضان....

 

   هدیه روز بیست وهفتم :

 

   یا رٶفا بعبادﺓ الصالحین

 

   خدای کریم به بندگان صالح خود بسیار مهربان است .

 

 

   هدیه روز بیست وهشتم :

 

   یا من لا یشغله الحاح الملحین

 

   خدا کسی است که لجاجت ها مانع لطف او نمی شود و از این صفت است

 

   که مومن به هدیه اش می رسد.

 

آنچه دنیا به آن نیاز دارد عشق است !

 

  پیرمرد فقیری مشغول کاشتن درختان انبه بود. کسی از او پرسید :

  پیرمرد ،چرا با این سن وسال درخت می کاری ؟ 

  مطمئنا تو آنقدر زندگی نخواهی کرد که از میوه های آن بهره مند شوی !"

  مرد سالخورده با متانت پاسخ داد : " من انبه هایی خورده ام که حاصل کاشتن  

  دیگران بودند. بگذار ثمره انبه درختان من نصیب کسانی شود که پس از من

  می آیند !

  مادر جهان شگفت آوری زندگی می کنیم که در آن همه کس وهمه چیز درختان، 

  رودها ،زمین ،ماه ،خورشید وستارگان همه وهمه بخشنده اند .

 

  پس از چه رو شما باید نگران بدست آوردن ، انباشتن ،گرد آوردن وذخیره کردن 

   باشید اما به کاشتن نیندیشید ؟

 

  هرکس هر اندازه هم فقیر باشد می تواند چیزی ببخشد. ما می توانیم اندیشه 

  عشق ،واژه ای شیرین ،لبخندی درخشان ،نغمه ای روح افزا ،دستی یاریگر

  و یا هر آنچه راکه ممکن است به قلب شکسته ای آرامش دهد ببخشیم.

 

  دنیا بیش از پول به عشق و همدلی نیاز دارد. "

 

 

تشکر از سالار عزیز ...

 

با سلام ...

 

ممنون سالار عزیز. لطف کردی و به وبلاگمون با شعرهای زیبا و دلنشین سهراب سپهری  صفا و طراوت خاصی بخشیدی. امیدوارم دوستان با محبت ما از این شعر معروف سهراب لذت ببرند. .. از جمله اشعار دیگر او شعر" پشت دریاها" است که اون هم لطف خاص خودشو داره.

 یادش گرامی باد.

میدونی سالار جان ! شعرهای سهراب خیلی ساده و روان و در عین حال پر معنا و مفهوم نوشته شده که این حکایت از روح و سرشت پاک این شاعر محبوب دارد.

بازم ممنون که حوصله به خرج دادی و این شعرهای دلنشین و طولانی رو نوشتی .

 

غربت - صدای پای آب ...

سلام به همگی دوستان ممنون نرگس جان به روی چشم امرتون اجرا

میشه

 غربت

 ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
 روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
 من چراغم خاموش
 ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها
وبیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست
سایه های از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب کبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
 آسمان آبی نیست روز آبی بود
یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
طرحی از جارو ها و سایه هاشان در آب
یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
 یاد من باشد فردا لب جوی حوله اتم را هم با چوبه بشویم
یادمن باشد تنها هستم
 ماه بالای سر تنهایی است

واین هم معروفترین شعر سهراب سپری هرچند زیاده ولی ارزش

خواندن و زینت بخشی به سایت مارو داره

صدای پای آب

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 کاغذی دیدم از جنس بهار
 موزه ای دیدم دور از سبزه
 مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
 خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
 و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 شهر پیدا بود
 رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 کلمه پیدا بود
 آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حیات
 شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
 بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 جغد در باغ معلق می خواند
 باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم
 و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
 و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

سلامی دوباره ! ...

 

دوستان ! سلام گرم ما را پذیرا باشید. امیدوارم تا به امروز ماه رمضان را به خوبی

 

    پشت سر گذاشته باشید و عبادتهای شما مورد قبول خداوند متعال قرار گرفته باشه .

 

   میدونم سالارجان دوست عزیز من یکی از علاقمندان به سهراب سپهری هستند . پس

 

   از دوست گرامی خواهش می کنم که به مناسبت این روز ما را به شعری از دیوان

 

   شعر سهراب سپهری مهمان کنند.

                                                                                   با تشکر

                

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 15 مهرماه 1307 هجری شمسی  سهراب سپهری  شاعر

 

  نقاش و طراح اهل کاشان در روستای چنا ر از حوالی کاشان متولد شد.

 

 

هدیه ماه رمضان....

 

  هدیه روز بیست وپنجم :

 

  یا عاصم القلوب النبیین

 

  عصمت انبیا از آن خداست واز همان جا هم هدیه فوق را به مهمان روزه دارش

  عطا می کند.

 

  هدیه روز بیست وششم :

 

  یا اسمع السامعین

  خداوند شنونده ترین شنونده هاست .

 

هدیه ماه رمضان....

 

  هدیه روز بیست وسوم :

 

  یا مقیل ثمرات المذنبین

 

  خداوند عفو گناهکاران را می پذیرد .

 

  هدیه روز بیست وچهارم :

 

  یا جواد السائلین

 

  خداوند عطا کننده به نیازمندان است .

 

دو فرشته ی مسافر ...

 

   دو فرشته ی مسافر برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ی ثروتمند فرود آمدند. 

 این خانواده رفتار نامناسبی داشتند ودو فرشته را به مهمانخانه ی مجللشان راه 

 ندادند ، بلکه زیر زمین سردخانه را در اختیار آنها گذاشتند.

 فرشته ی پیر در دیوار زیرزمین ،شکافی دیدو آن را تعمیر کرد.

 وقتی که فرشته جوان از او پرسید: "چرا چنین کردی؟" او پاسخ داد: " همه امور  

 بدانگونه که می نمایند نیستند ."

 شب بعد،این دو فرشته به منزل یک خانواده ی فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. 

 بعداز خوردن غذایی مختصر ،زن ومرد فقیر ،رختخواب خود را در اختیار دو فرشته  

 گذاشتند.

 صبح روز بعد ،فرشتگان ،زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که تنها وسیله ی 

 گذران زندگیشان بود،در مزرعه مرده بود. فرشته ی جوان عصبانی شدواز

 فرشته ی  پیر پرسید :"چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده ی قبلی

 همه چیز داشتند وبا این حال تو کمکشان کردی ،اما این خانواده دارایی اندکی

 دارند وتو گذاشتی که گاوشان بمیرد."

 فرشته ی پیر پاسخ داد :" وقتی در زیرزمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم ،دیدم

 که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد.از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل 

 بودند،

 شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی در رختخواب

 زن ومرد فقیر خوابیده بودیم ،فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمدو

 من به جایش آن گاو را به او دادم ."

 " همه امور بدانگونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات ،خیلی دیر

  به  این نکته پی می بریم ."

ذهن زیبا ... ( جملات مشاهیر )

 

 پیامبر اکرم (ص) :

 اگر از ترس خدا از چیزی درگذری خداوند بهتر از آن را به تو خواهد داد .

 

 امام علی (ص) :

 تقوای خدا را پیشه کن تقوایی اگرچه کم، و بین خود وخدایت پرده ای

 قرار ده اگرچه نازک .

 

 امام صادق (ع) :

 راستی که عقوبت وکیفر ستم از عقوبت هر بدی دیگر زودتر و با شتاب تر

 فرا می رسد .

 

 امام صادق (ع) :

 هر جوان مومنی که قرآن بخواند ،قرآن با گوشت و خون او در می آمیزد .

 

 جیمز گیبو بونز :

 برای کسانی که امور انسان را با چشم فلسفی نگاه می کنند هیچ چیز

 تعجب آورتر از این نیست که چه آسان اکثریتی عظیم به اقلیتی ناچیز گردن

 نمی نهند .

 

 اوشو :

 اگر حقیقت خودتان را بر ملا کنید، چهره غیر واقعی خواهد مرد،محکوم به مرگ 

 خواهد شد.چون غیر واقعی نمی تواند بی حفاظ باشد. تنها در امنیت ،

 در تاریکی ودر تونلهای نادانی باقی می ماند.

 

 ساتیا آنانر :

 این روح الهی است که در موجودی حاضر است. آن کسی که در همه ی آنها

 نفس می کشد ،همانا روح الهی است که حضور دارد.

 

 کیهان نیا :

 مال اندوزی در حد متعارف کار ناشایستی نیست ودر صورت فراهم بودن

 سایر شرایط ضامن خوشبختی و موفقیت است .

 

 کاترین پاندر :

 وقتی شخصی در مرحله مرگ وزندگی معلق می ماند به ویژه اگر عمری از او 

 گذشته باشد ،می تواند مطمئن باشد که یک نفر او را در عرصه ی خاکی

 نگاه می دارد .

 

گفته ها ...

 

التماس به مردم ذلت است... اگر بر آورده شود منت است ...

 اگر بر آورده نشود خفت است.

 

التماس به خدا عزت است ... اگر بر آورده شود رحمت است ...

 اگر بر آورده نشود حکمت است .

 

هدیه ماه رمضان....

 

   هدیه روز بیست ویکم :

 

   یا قاض الحوائج الطالبین

 

   بر آوردن حوائج مشتاقان از صفات خداست .

 

   هدیه روز بیست ودوم :

 

   یا مجیب دعوﺓ المضطرین

 

    اجابت دعای درماندگان از ویژگی های خدا است.

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 3 اکتبر 1867 میلادی ا لیا س ها و، یکی از مخترعین اولیه چرخ 

 خیاطی  درگذشت.

 او از سال 1835 میلادی به تعمیر ماشینهای نساجی وپنبه پاک کنی مشغول شد  

  وچون به امور مربوط به این ماشینها علاقمند بود سرانجام در سال 1845 

  میلادی موفق شد چرخ خیاطی امروزی را بسازد.

 

گفتگو با خدا ...

 

  خدا گفت :" بیا، دوست داری گفتگویی با من داشته باشی ؟"

  گفتم :" اگر وقت شما اجازه دهد !"

  خدا خندید و گفت :" وقت من برای انجام هر کاری ابدی و کافی است.

  چه سوالاتی در ذهن خود داری که می خواهی از من بپرسی ؟"

  گفتم :" در نوع بشر چه چیزی از همه بیشتر برای شما عجیب است !؟"

  خدا جواب داد:" تا وقتی که بچه هستند ،حوصله شان سر می رود و دوست 

   دارند که زود بزرگ شوند ، ولی وقتی بزرگ می شوند ، دوباره بچه می شوند !

   اینکه سلامتی شان را به خاطر پول از دست می دهند ودوباره پولشان را جهت   

   بدست  آوردن سلامتی از دست می دهند !

   اینکه با نگرانی در مورد آینده شان لحظه حال رااز دست می دهند ،یعنی نه در

   حال زندگی می کنند نه در آینده !

   طوری زندگی می کنند که انگار هیچوقت نمی میرند و وقتی هم که می میرند 

   انگار نه انگار که زنده بوده اند !"

   خداوند دستان مرا گرفت و ما برای مدتی ساکت ماندیم ،و بعد من سوال کردم :

  "به عنوان والدین نوع بشر ، دوست داری که فرزندانت چخ درسهایی را در زندگی  

   بیاموزند ؟"

   خدا با خنده پاسخ داد که نوع بشر باید یاد بگیرد که :

  "نمی تواند کسی را وادار کند که عاشقش باشد ، چیزی که باید یاد بگیرد این 

  است که آنها به خودشان اجازه بدهند که عاشق بشوند .

  آنچه که بیشترین ارزش را دارد چیزهایی نیست که آنها در زندگیشان دارند بلکه 

  کسانی هستند که آنها در زندگی دارند.

  مقایسه کردن خودشان با دیگران خوب نیست ، همه به صورت انفرادی در مورد 

  شایستگی های خودشان قضاوت می کنند اما در مورد دیگران اینگونه قضاوت

  نمی کنند .

  ثروتمند ترین شخص کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،بلکه کسی است

  که به  حداقل نیاز قانع است ( یعنی تقویت روحیه عدم وابستگی ) .

  جهت رنجاندن و ایجاد زخم در قلب اشخاصی که عاشقشان هستیم ، فقط چند 

  ثانیه وقت لازم است ،اما جهت بهبود این زخمها ، سالهای متمادی زمان لازم 

  است .

  بخشیدن را توسط تمرین های مکرر بخشش یاد بگیرند. در اطرافشان افرادی

  وجود  دارند که آنها را عاشقانه دوست می دارند ،اما قادر نیستند احساسات

  خود را به سادگی به آنها نشان بدهند .

  با پول همه چیز را می توان خرید به جز سعادت را !

  دو نفر می توانند با هم به یک چیز نگاه کنند ،اما هر کدام متفاوت از یکدیگر آنرا 

  ببینند !!!

  دوست حقیقی کسی است که همه چیز را راجع به دوستش بداند و اورا

  همانطور  که هست دوست بدارد .

  نباید همیشه فقط انتظار داشته باشند که دیگران از آنها طلب بخشش کنند."

  من از این گفتگو با خدا لذت بردم و از خدا تشکر کردم .

  اوجواب داد :" من همیشه ٢٤ ساعته و در طول شبانه روز با شما هستم و

  آماده جوابگویی به سوالات شما !"

  گفتم : "همه بعد از خواندن این گفتگو ،در مورد اینکه شما چه گفتید ،فراموش 

  خواهند کرد اما حسی را که در آنها با خواندن این گفتگو بوجود می آید را

  فراموش نخواهند کرد !!!" ...

 

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 2 اکتبر 1869 میلادی مها تما گاندی  رهبر بزرگ هند

 

 و بانی استقلال هندوستان بدنیا آمد.

هدیه ماه رمضان....

 

  هدیه روز نوزدهم :

 

  یا هادیا الی الحق المبین

 

  خداوند بهترین هدایت کننده به سوی حقیقت آشکار است .

 

  هدیه روز بیستم :

 

  یا منزل اﻟﺴﻜﻴﻨﺔ فی القلوب المومنین

 

  نزول آرامش بر دلهای مومنین از صفات خداست.

 

بیوگرافی از ...

 

  نیلز بور...

  دانشمند دانمارکی در رشته فیزیک نظری بود. شهرتش بیشتر به سبب نظریه هایش 

  درزمینه  ی ساختمان اتم است. در سال 1913 در باره ساختمان اتم طرحی دادکه در

  آن  زمان موفق ترین طرح به شمار می رفت .

  این طرح نخستین اقدام موفقیت آمیزی بود که ساختمان درون اتم رادر طیف سنجی مورد 

  استفاده قرار میداد. از این گذشته اطلاعات بدست آمده ازطیف سنجی رابرای توضیح 

  ساختمان درون اتم بکار می بست. بور به سبب پژوهشهایش درباره ساختمان اتم برنده 

  جایزه نوبل سال 1922 در رشته فیزیک شد. دوباره درفاصله سالهای 1938 تا 1945 

  به  ایالات متحده سفرکردودرتحقیقاتی که به ساختن بمب اتمی شدهمکاری داشت. 

  بورپیوسته درراه گسترش کاربردانرژی اتمی درراه صلح جویانه می کوشید. بنیانگذار 

  موسسه فیزیک نظری درکپنهاگ بود.این موسسه درپیشرفت دانش فیزیک وکارهایی که 

  درزمینه ی اتم صورت گرفت بسیارموثربود.

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 1 اکتبر 1885 نیلز بور در کپنهاک متولد شد.

                      

طناب

امروز میخوام یه داستان براتون بگم :

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بالاترین کوهها بالا رود.اوپس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب،بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید .همه چیز سیال بود اصلا دید نداشت وابر روی ماه وستارهها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد .درحال سقوط فقط لکه های سیاهی رادرمقابلش میدید واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او رادر خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس ،همه رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش می آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طنابی به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان وزمین معلق بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد:"خدایا کمکم کن"

ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد "از من چه میخواهی؟"

گفت:"ای خدا نجاتم بده "

صدا گفت:"واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟"

کوهنورد گفت:"البته که باور دارم"

"اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن"

یک لحظه سکوت،ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد........

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند ،بدنش از یک طناب آویزان بود وبا دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

التماس دعا

 

زنده بودن رابه بيداري بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفـت . . .

التماس دعا

شبهای قدر ...

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

  ﺇنا ﺃنزلناه فی ﻟﻴﻟﺔ القدر . وما ﺃدراک ما ﻟﻴﻟﺔ القدر. ﻟﻴﻟﺔ القدر خیر من ﺃلف 

  شهر. تنزل الملاﺋﻜﺔ والروح فیها ﺑﺈذن ربهم من کل ﺃمر.

  سلام هی حتی مطلع الفجر . 

 

   بی گمان این قرآن را در شب قدر نازل کردیم پس تو چه میدانی که شب قدر 

  چیست  شب قدر بهتر از هزار ماه است .فرشتگان و روح در آن شب به اذن 

   پروردگارشان برای تقدیر هر کار نازل می شوند شبی مملو از کرامت وبرکت تا

   طلوع صبح .

  ﻟﻴﻟﺔ القدر

  ماه رمضان ، تمام روزها وشبهای آن ،تمام ساعات و دقایق آن وتمام لحظات آن 

  سرشار از فیض و برکت و درخشش انوار الهی می باشد. اما شب قدر جایگاه 

  اختصاصی خود در ماه رمضان را دارا می باشد. عبادت در این شب متبرک ثواب 

  بسیار و اجر عظیم داشته وهمانطور که این شب از هزار ماه بهتر است ،عبادت

  هم به هزار درجه افضل می باشد و درصد اجابت دعا در این شب بسیار بالا 

  است .پس بکوشیم تا این شب را دریابیم وبا ذکر خدای متعال وانجام اعمال نیک

  و دستگیری از تهیدستان و یتیمان از خدا بخواهیم که سعادت یافتن این شب را 

  نصیبمان گرداند.

  قدر دو معنی دارد یکی اندازه کردن وقت و فیصله کردن است یعنی اینکه خداوند 

  اندازه هر چیز را مشخص کرده و وقت آن را معین می کند ،احکام نازل می دارد 

  وتقدیر هر چیز را مقرر می دارد.

  آیه قرآن کریم است که :(فیها یفرق کل امر حکیم * امرا من عندنا. " الدخان آیات

  ۴  و ٥ " در آن شب هر فرمانی بر حسب حکمت صادر می شود.

  فرمانی از جانب ما )

  معنی دیگر قدر عظمت وبزرگی است . یعنی ﻟﻴﻟﺔ القدر  آن شبی است که نزد 

  خداوند بسیار با عظمت وبا فضیلت است وبرای قدر وعظمت آن این دلیل کافی 

  است که خداوند متعال این نعمت عظیم یعنی قرآن مجید را نازل فرموده است. در 

  شب قدر هر دعایی که انسان به درگاه خدای متعال بکند مورد قبول واقع 

  می شود  

  و  بیان حضرت عایشه (رض) است که : من به رسول اکرم (ص) کفتم که اگر برایم 

  معلوم گردد که کدام شب ﻟﻴﻟﺔ القدر است به من بگوئید که در آن شب چه دعایی 

  بکنم ؟

  رسول خدا (ص) فرمودند : این دعا را بخوان :

  " اللهم انک عفو کریم تحب العفو فاعف عنی "

  یعنی :" بار خدایا! تو نهایت آمرزنده و بخشنده ای و آمرزش برایت پسندیده است 

  پس خطاهای مرا عفو کن ."

امیدواریم که خداوند توفیق عنایت فرماید تا از جمله مقربان درگاهش گردیده وبا انجام فرائض واجبات و سنن و مستحبات و شب زنده داری در این ماه پر فیض ،این شب متبرک را هم دریابیم وبا دعا ونیایش از خداوند بخواهیم که گناهان ما را عفو کرده وحاجات ما را بر آورده سازد.

 

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان ....

 

  مگر بشکسته سقف عرش رحمان ...

 

  " فزت و رب الکعبه "

                               به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم .

 

  قمر منشق شد و بگرفت خورشید

  پریشان عقل کل شد، عرش لرزید

 

  زمین وآسمان اندر تب و تاب

  که خون آلوده گشته ،روی مهتاب

 

  سری که مخزن سر خدا بود

  شکست و کنز مخفی گشت مشهود

 

  قیامت قامتی بر خاک افتاد

  بزد جبریل در آفاق فریاد

 

  که ثارالله ناگه بر زمین ریخت

  فغان ! شیرازه توحید بگسیخت

 

  مگر بشکسته سقف عرش رحمان

  فلک خون در غمش از دیده می سفت

 

                                 علی، فزت و رب الکعبه می گفت

      

 

التماس دعا ...

 

  سلام دوستان عزیز و گرامی

  امیدوارم در سلامت کامل باشید. نماز و روزه ها و عبادتهای شما قبول درگاه پروردگار متعال باشه.

  در این شبهای پر فیض الهی که هر کسی خودش را به خدا نزدیکتر از همیشه احساس میکنه...

  در این شبها که درهای رحمت الهی بر هر کسی از بندگان خدا گشوده است...

  چه بندگان گناهکار ... چه بندگان پاک و مخلص خدای بی همتا ...

   امیدوارم همه ی ما بتونیم توفیق الهی در این شبها را برای

  شب زنده داری و راز و نیاز با خدا را داشته باشیم .

  از همگان التماس دعا داریم.

 

درگذر زمان ...

 

 در چنین روزی 30 سپتامبر 1985 میلادی ریشتر مخترع مقیاس ریشتر برای

 اندازه گیری  شدت زلزله در ایالت کالیفرنیای آمریکا درگذشت.

 

  ریشتر در سال 1930 میلادی با همکاری بنوگوتنبرگ زلزله ها را از یک تا 9

  درجه بندی کرد و مقیاس ریشتر را به ثبت رساند.

 

رمضان ماه رحمت الهی ...

رمضان ماه میعاد با خدا ...

مناجات ...

 

 روضه روح من رضای تو باد ...

 قبله گاهم در سرای تو باد...

 

                                     سرمه ی دیده ی جهان بینم ...

                                     تا بود گرد خاک پای تو باد ...

 گر همه رٲی تو فنای من است ...

 کار من بر مراد رای تو باد ...

                                     شد دلم ذره وار در هواست ...

                                     دلم این ذره در هوای تو باد ...               

 

                                                                           خواجه عبدالله انصاری  

 

روانشناسی ...

 

در تمام چیزها روشنایی و درخشندگی را ببینیم

 

اگر افکارمان تیره و تاریک و دیدگانمان در باره زندگی سرد و بی روح باشد ،زندگی ما به سوی فقر و بدبختی وتاریکی کشیده می شود. سعی کنیم در ذهنمان افکار مثبت ایجاد کنیم. وقتی انتظار بهترین پیشامدها را داریم در واقع نیروی مغناطیسی ای که از مغزمان خارج می شود بر اساس قانون جاذبه بهترین ها را جذب می کند و اگر انتظار بدترین پیشامدها را داشته باشیم از مغزمان قدرت دافعه ای رها می سازیم مه سبب می شود بهترین ها از ما بگریزد. پس یاد بگیریم که اعتماد کنیم و دوست بداریم.

تمام آن چیزهایی را که داریم ،به خصوص همه آنچه را که هستیم، دوست بداریم.

خودمان را با شخص دیگری مقایسه نکنیم. هر انسانی از نظر خصوصیات ،صفات و استعدادها منحصر به فرد است. فقط خود را با قبل خودمان مقایسه کنیم.

برای پیشرفت در زندگیمان می توانیم از رویرفتار آدمهای موفق الگوبرداری کنیم ولی هرگز خودمان را با آنها مقایسه نکنیم.

با کمک این راهها ،آرامش درونی ،شادی و بصیرت را در وجودمان افزایش می دهیم.

 

درگذر زمان ...

 

  در چنین روزی 29 سپتامبر 1901 میلادی انریکو فرمی فیزیکدان معروف ایتالیایی در 

  شهر رم بدنیا آمد. 

 فرمی قانون حرکت مولکولهای گاز راکشف کرد و...اوتحقیقات زیادی در زمینه ی فیزیک 

 اتمی انجام داد و عنصر ۹۳ جدول که نپتونیوم نامیده شد را کشف کرد.

 صد مین عنصر شناخته شده در جدول تناوبی عناصر به یاد فرمی ، فرمیوم نامیده شده 

 است.اوکاشف راکتور اتمی اورانیوم بود.

 

  در چنین روزی 29 سپتامبر 1902 میلادی امیل زولا نویسنده فرانسوی بدرود حیات 

  گفت .از او آثاری چون : نانا ،انسان وحشی ،رویا ،هوس ،حقیقت ،پاریس

، دکتر پاسکال ،شکست و ... بر جای مانده است. 

  

 

هدیه ماه رمضان....

 

 هدیه روز هفدهم :

 

 یا من لایحتاج الی التفسیر والسوال یا عالما بما فی صدور العالمین صل علی 

 محمد واله الطاهرین.  

 

 از آنجایی که خداوند احتیاجی به بیان سوال ندارد وبا توجه به این که از آنچه بر دلها 

 می گذرد آگاه است به مهمان روزه دار که در حال فرستادن صلوات است هدیه بزرگ

 وعالی مرتبه این روز را عطا می کند.

 

  هدیه روز هجدهم :

 

 بنورک یا منور القلوب العارفین

 

 این هدیه از باب نورانی کننده قلبهای عارفین به روزه دار می رسد .

  

درگذر زمان ...

 

  در چنین روزی 28 سپتامبر 1749 میلادی ادوارد جنر پزشک ،محقق و کاشف بزرگ 

  انگلیسی در برکلی متولد شد. او کاشف آبله بود.

 

  در چنین روزی 28 سپتامبر 1895 میلادی لویی پاستور شیمیدان ،طبیعیدان وکاشف 

  برجسته فرانسوی در فرانسه بدرود حیات گفت.کشف بیماری هاری و کرم ابریشم

  و راههای مداوای این بیماریها از دیگر خدمات ارزنده لویی پاستور است.

  او کاشف میکروب بود و واکسن های سیاه زخم و هاری را کشف کرد.

 

لطائف الطوایف ...

 

همت و جوانمردی

 

حاتم طایی را گفتند : از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای ؟

گفت : بلی. روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را.

پس به گوشه ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را دیدم ،پشته ای

 فراهم آورده .

گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟

گفت : هر که نان از عمل خویش خورد ....  منت حاتم طایی نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

 

 

مطلب خواندنی ...

 

 خدا کدامیک را باور می کند ؟

 

 همه ی خانواده دور میز شام جمع شده بودند که پدر این دعا را خواند : خدایا !

 برای غذاهای خوشمزه ای که برایمان فرستاده ای از تو سپاسگذار هستیم. 

  آنها نعمتهای تو هستند که به سوی ما می آیند.پس توفیقی نصیب ما کن تا از 

 انرژی آنها در راه خدمت به تو ، مقدسات ،فقرا ،بی سرپرستان و بی کسان

 استفاده کنیم. متبرک باد نام تو !

 آنگاه همه خانواده با هم گفتند : آمین !

 اما هنگامی که غذا روی میز چیده شد ،پدر غرغر های همه روزه ی خود را تکرار 

 کرد .وای چقدر این غذا داغ است ،چقدر این سوپ بی مزه است ،یا چقدر غذا 

 خشک وکم روغن است .

 این بار کوچکترین دختر خانواده که پنجمین فرزند محسوب می شد ،پرسید : بابا ؟

 این درست است که خدا هرچه را می گوییم ،می شنود وهر چه را انجام

 می دهیم ،می بیند ؟

 پدر با لحنی جدی پاسخ داد : بله ،البته فرزندم !

 دخترک گفت : پس خدا همین دعای قبل از شام شما را هم شنیده است ؟

 پدر دوباره گفت : البته بله !

 دختر کوچک گفت :پس باید غرغرهای شما را هم شنیده باشد.

 پدر با لحنی مردد گفت : بله،باید اینطور باشد.

 این بار دخترک با لحنی معصومانه پرسید :

پس پدر به من بگو خدا کدامیک را باور می کند ؟

 

هدیه ماه رمضان....

 

 هدیه روز پانزدهم :

 

 بامانک یا امان الخائفین

 

 خداوند ترسیدگان را امان و پناه می دهد .

 

 هدیه روز شانزدهم :

 

 بالهتک یا اله العالمین

 

 خداوند مالک وصاحب همه عالمیان است .

 

روز پاییزی ...

نقاش طبیعت ....

خنده درمانی ...

 

 غلط اندر غلط

 

 خروسی را کنار لوچی بسته بودند. به او گفتند : هیچ می دانی مردم لوچ ،یکی را 

 دو  تا می بینند؟

 گفت : این حرف کاملا غلط است. اگر چنین بود باید من هم این دو خروس را چهار

 تا  می دیدم .

  

  پزشک لوچ

 

 مردی لوچ نزد پزشک رفت وگفت : من یکی را دو تا می بینم،چشم مرا معالجه کن 

 که به این خاطر زیاد اشتباه می کنم و نگرانم .

 پزشک سرش را بلند کرد وگفت : هر چهار نفر شما که پیش من آمده اید همین 

 بیماری را دارید؟

 لوچ گفت : واویلا ،من باید به فکر پزشک دیگری باشم زیرا اگر من یکی را دو تا

 می بینم او یکی را چهار تا می بیند.

 

ذهن زیبا ... ( جملات مشاهیر )

 

پیامبر اکرم (ص) :

رمضان ماهی است که ابتدایش رحمت است ومیانه اش مغفرت وپایانش آزادی از آتش جهنم .

 

امام علی (ع) :

روزه نفس از لذتهای دنیوی سودمندترین روزه هاست.

 

امام علی (ع) :

امیدوارترین مردم کسی هست که اگر نقصی در کارش پدید آید بی تٲمل در راه اصلاحش بکوشد ...

 

امام صادق (ع) :

کسی که نیکوکاری اش او را شادمان کند و بدی اش وی را بدحال گرداند،چنین کسی مومن است.

 

روبرت شومان :

دنیا خیلی بزرگ است ، متواضع باش ! تو هنوز کار بزرگی نکرده ای یا چیزی را کشف نکرده ای که تا حالا ناشناخته بوده و اگر کردی آن را مثل هدیه ای بدان که تو باید با دیگران قسمت کنی .

 

سیلور استاین :

آیا هیچوقت در سرزمین شادی بوده ای ؟

جایی که همه همیشه خوشحالند ،جایی که همه در باره شادترین چیزها شوخی می کنند و آواز می خوانند ،جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست ،هیچکس هیچ غمی ندارد وتا بخواهی لبخند وخنده است ،من در سرزمین شادی بوده ام. اگر بدانی چقدر کسل کننده است .

 

خواجه نصیرالدین طوسی :

پیروزی از آن مردمانی است که همیشه توانایی در برابر سختی ها را داشته باشند.

 

لطائف الطوایف ...

 

سخاوت بی نظیر 

 

 عده ای نزد خواجه ای خسیس رفتند و گفتند : از خاندان بخشندگان هستی وما 

 جمعی از فقیران به امیدی به در خانه ی تو آمده ایم وازتو دو حاجت داریم.

 می خواهیم که ناامید از این در باز نگردیم . خواجه گفت : آنچه از دست من بر آید 

 انجام می دهم. آن دو حاجت کدام است ؟ گفتند : حاجت اول آن است که هزار 

 دینار به رسم قرض به این مرد بدهی که مشکلی بزرگ برای او پیش آمده است وبا 

 هزار دینار حل می شود وما همه ضامن می شویم . پرسید : حاجت دوم کدام 

 است ؟گفتند : آن است که یک سال به او مهلت دهی قرضش را بدهد زیرا ادای 

 این  قرض پیش از یک سال امکان پذیر نیست.

 خواجه گفت : اگر کسی از دو حاجت که از او می خواهند یکی را بر آورد 

 جوانمردی کرده است ؟

  گفتند : بله. گفت : از این دو حاجت که شما بر من عرض کردید ،حاجت دوم را که 

 مهلت است بر آوردم وقبول کردم. شما از من مهلت یک ساله خواستید ، من به او 

 ده سال مهلت می دهم . اکنون بروید و حاجت اول را از کس دیگری طلب کنید که 

 من بیش از این نمی توانم سخاوت کنم !

 

هدیه ماه رمضان....

 

هدیه روز سیزدهم :

 

بقوتک یا قوﺓ عین المساکین

 

یعنی به کمک تو ای روشنی چشم بیچارگان .

 

هدیه روز چهاردهم :

 

بعزتک یا عزالمسلمین

 

خدای عزیز موجب عزت مسلمین است .