بخشش طبیعت ...
خورشید جامه های خیس همه را ٬
اعم از توانگر و تهیدست
بطور یکسان وبدون هیچ تعصبی خشک میکند .
خورشید جامه های خیس همه را ٬
اعم از توانگر و تهیدست
بطور یکسان وبدون هیچ تعصبی خشک میکند .
راز راه ، رفتن است راز رودخانه ، پل
راز آسمان ، ستاره است راز خاك ، گل
راز اشكها ، چكيدن است راز جوي ، آب
راز بالها ، پريدن است راز صبح ، آفتاب
رازهاي واقعي ، رازهاي بر ملاست
مثل روز روشن است
راز اين جهان ، خداست !!! ....
هر آدمی دو دل دارد. دلی که از بودن آن باخبر است و دلی که از حضورش بیخبر .
دلی که از آن باخبر است ، همان دلی است که در سینه می تپد،
همان که گاهی می شکند ... گاهی می گیرد و گاهی میسوزد ...
گاهی سنگ می شودو سخت و سیاه و گاهی هم از دست میرود ...
با این دل است که عاشق می شویم ...
با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی هم کینه می ورزیم ...
اما دل دیگری هم هست ! دلی که از بودنش بیخبریم ...
این دل اما در سینه جا نمی شود و بجای اینکه بتپد ، می وزد و میبارد و میتابد ...
این دل نه میشکند نه میسوزد و نه میگیرد ...
سیاه و سنگ هم نمی شود ... از دست هم نمی رود ...
زلال است و جاری مثل رود و نسیم ، و آنقدر سبک است که هیچوقت .... هیچ جا نمیماند .
بالا میرود و بین زمین و آسمان می رقصد ...
این دل کار خودش را می کند نه به احساسات کاری دارد نه به تعقل ...
نه به آنچه می گوئیم نه به آنچه که می خواهیم ...
و آدمها بخاطر همین دل ... دوست داشتنی اند
بخاطر دل دیگرشان ... بخاطر دلی که از بودنش بیخبرند ...
نمی شود و همیشه در انتظارمان بیدار است ، هر وقت به سراغش برویم با چهره ی
گشاده ما را می پذیرد و آنچه در بر دارد در اختیارمان می گذارد.
هرچه بپرسیم با ملایمت جواب می دهد و هرچه را نمی دانیم با رأفت و مهربانی به ما
می آموزد و هیچ وقت ما را سرزنش نمی کند و معلومات خود را به رخمان نمی کشد.
در این صورت بهتر از کتاب چیزی نیست و بهتر از کتابخانه جایی در دنیا وجود ندارد.
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان پاي گرفت
كه گرم سر برود از دل و از جان نرود
از دماغ من سرگشته خيال رخ دوست
به جفاي فلك و غصه ي دوران نرود
هر چه جز بار غمت در دل مسكين من است
برود از دل من و ز دل من آن نرود
در ازل هست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چكند كز پي درمان نرود
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و ز پي ايشان نرود
به طنابی از یک هلیکوپتر ( بالگرد) نجات آویزان بودند تا از جایی به جای دیگه برده شوند.
آن طناب آنقدر محکم نبود تا وزن همه ی آنها رو تحمل کند و باید یکی از اونها فداکاری
بکنه و دستهاشو از طناب رها کنه و خودشو با سقوط به کشتن بده تا طناب پاره نشه
و دیگران زنده بمونند . اما هیچکدام از آنها حاضر به فداکاری نبود تا اینکه اون زن
که تنها زن در بین آنها بود سخنان بسیار تاثیرگذاری ایراد کرد و مساله حل شد.
دوست دارید بدونید اون زن چی گفت ؟
او گفت : من حاضرم داوطلبانه طناب را رها کنم زیرا یک زن هستم و به عنوان یک زن
عادت به فداکاری دارم . ما زنان برای شوهرو فرزندانمون و بطور کلی برای مردان
فداکاری می کنیم بدون آنکه از آنها توقعی داشته باشیم .
اما به محض اینکه نطق اثر گذار زن در وسط زمین و آسمان به پایان رسید ٬ هلیکوپتر
بر فراز دره ای در حال پرواز بود ٬ همه ی ۱۰ مرد که طناب را دو دستی گرفته بودند از
شدت هیجان دستهاشونو رها کردند و شروع به کف زدن کردند. ! ... ![]()
![]()
مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه اختراع شد
زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد
مرد قمار را كشف كرد و كارتهاي بازي اختراع شد
زن كارتهاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد
مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد
زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي اختراع شد
مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد
زن عشق را كشف كرد و ازدواج اختراع شد
مرد تجارت را كشف كرد و پول اختراع شد
زن پول را كشف كرد و خريدن اختراع شد
و اما بعد از آن مرد چيزهاي بسيار زياد ديگري را هم كشف و اختراع كرده است
اما زن همچنان به خريد كردن مشغول است.
ميدونيد چرا به ملك الشعراي بهار لقب ملك الشعرا داده اند؟
براي اينكه به قدري در بيان شعر استاد بوده كه با هر كلمه اي مي تونسته شعر بسرايد.
بطوريكه نقل شده كه در مجلسي كه به همين منظور ترتيب داده شده بود .
جواني كه ادعاي شاعري داشته و در پي غافلگير كردن " بهار " بود از او ميخواهد
كه با كلمه هاي " آينه – اره – كفش – غوره " شعري بسرايد .
" بهار " بدون درنگ چنين ميگويد:
چون آينه نور خيز گشتي احسنت
چون اره به خلق تيز گشتي احسنت
بر كفش اديبان جهان كردي پاي
غوره نشده مويز گشتي احسنت
بيژن ترقي ، ترانهسراي مشهور ايراني پس از يک دوره تحمل بيماري طولاني
در سن 80 سالگي درگذشت.
بيژن ترقي 12 اسفند سال 1308 خورشيدي در شهر تهران متولد شد.
وي از سال 1335 همکاري خود را با راديو آغاز کرد.
آتش کاروان يکي از پرآوازهترين ترانههاي اوست .
ترقي فعاليت ادبي خود را با استاداني چون ملكالشعراي بهار، اميري فيروزكوهي،
نيما يوشيج و شهريار آغاز كرده بود و با هنرمندان و آهنگسازان نامي روزگار خود
" روحش شاد و یادش گرامی "