استین نو ... بخور پلو ! ...
می گویند روزی بهلول را به مهمانی دعوت کردند. بهلول با لباس کهنه ومندرس
به آن مهمانی رفت ودرصدر مجلس نشست. مهمانها یکی پس از دیگری وارد
مجلس شدند و آنقدر به بهلول گفتند : " یک خرده پایین تر ،یک خرده پایین تر "
تا بهلول دم در نشست و روی کفشهای مهمانها غذا خورد.
بعد از چند روز دوباره بهلول به همان مجلس دعوت شد. این دفعه لباس نو و
تازه ای عاریت گرفت و به تن کرد وبه مهمانی رفت. از همان اول خودش دم در
نشست اما هر کس از در وارد می شد نگاهی به او می کرد و می گفت :
" آقا بهلول،چرا اینجا نشستی ؟ یک خرده بفرمایید بالاتر "
آنقدر " بفرمایید بالا ، بفرمایید بالا " تکرار شد تا موقع شام خوردن ،بهلول
درصدر مجلس قرار گرفت.
وقتی شام آوردند و غذاهای الوان را چیدند و همه مشغول خوردن شدند،
بهلول آستین لباسش رادر بشقاب پلو کرد در حالی که مرتب می گفت :
" آستین نو، بخور پلو "
حاضرین کجلس تعجب کردند واز او پرسیدند :
" این چه کاری است که می کنی ؟ آخر مگر آستین هم غذا می خورد؟"
بهلول در جواب گفت :" من همان شخصی هستم که فلان شب اینجا
مهمان بودم و کسی اعتنائی به من نکرد وناچار دم در غذا خوردم .
حالا هم این تشریفات مال من نیست،بلکه مال لباس من است
وجا دارد بگویم :
" آستین نو،بخور پلو."
عاقلان مجلس از کرده ی خود شرمنده شدند و بر شیرین کاری
بهلول آفرین گفتند.