می گویند روزی بهلول را به مهمانی دعوت کردند. بهلول با لباس کهنه ومندرس

  به آن مهمانی رفت ودرصدر مجلس نشست. مهمانها یکی پس از دیگری وارد

  مجلس شدند و آنقدر به بهلول گفتند : " یک خرده پایین تر ،یک خرده پایین تر "

  تا بهلول دم در نشست و روی کفشهای مهمانها غذا خورد.

  بعد از چند روز دوباره بهلول به همان مجلس دعوت شد. این دفعه لباس نو و

  تازه ای عاریت گرفت و به تن کرد وبه مهمانی رفت. از همان اول خودش دم در  

  نشست اما هر کس از در وارد می شد نگاهی به او می کرد و می گفت :

  " آقا بهلول،چرا اینجا نشستی ؟ یک خرده بفرمایید بالاتر "

  آنقدر " بفرمایید بالا ، بفرمایید بالا " تکرار شد تا موقع شام خوردن ،بهلول

  درصدر مجلس قرار گرفت.

  وقتی شام آوردند و غذاهای الوان را چیدند و همه مشغول خوردن شدند،

  بهلول آستین لباسش رادر بشقاب پلو کرد در حالی که مرتب می گفت :

  " آستین نو،   بخور پلو "

  حاضرین کجلس تعجب کردند واز او پرسیدند :

  " این چه کاری است که می کنی ؟ آخر مگر آستین هم غذا می خورد؟"

  بهلول در جواب گفت :" من همان شخصی هستم که فلان شب اینجا

  مهمان بودم و کسی اعتنائی به من نکرد وناچار دم در غذا خوردم .

  حالا هم این تشریفات مال من نیست،بلکه مال لباس من است

  وجا دارد بگویم :

  " آستین نو،بخور پلو."

 عاقلان مجلس از کرده ی خود شرمنده شدند و بر شیرین کاری

 بهلول آفرین گفتند.