سخن بزرگان ...
حاکمی سوار بر پشت اسبی بود و در همان حال سیبی را می بویید.
وی در همان حال از کسی به شدت ناراحت شد و فرمان قتلش را داد .
شدت غضب وی تا جایی بود که دستور داد سیب دستش را که بالا می اندازد
تا پایین نیامده باید سر از بدن گناهکار جدا شود و سیبش را به هوا انداخت .
اما در همین لحظه سیب جلوی پای اسب به زمین خورد و اسب رم کرد و
حاکم را به شدت به زمین کوفت تا جایی که وی در دم تلف شد .
در همان گیر و دار نیز فرد محکوم خلاص شد .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶ ساعت 17:46 توسط نرگس
|