یه سیب بندازی بالا تا بیاد پایین هزار تا چرخ می خوره

   حاکمی سوار بر پشت اسبی بود و در همان حال سیبی را می بویید.

   وی در همان حال از کسی به شدت ناراحت شد و فرمان قتلش را داد .

 

    شدت غضب وی تا جایی بود که دستور داد سیب دستش را که بالا می اندازد

    تا پایین نیامده باید سر از بدن گناهکار جدا شود و سیبش را به هوا انداخت .

 

    اما در همین لحظه سیب جلوی پای اسب به زمین خورد و اسب رم کرد و

    حاکم را به شدت به زمین کوفت تا جایی که وی در دم تلف شد .

    در همان گیر و دار نیز فرد محکوم خلاص شد .