قیصر امین پور ! یادش گرامی باد ...
قیصر امین پور از شاعران جوان و به نام روزگار ما بود که به سا ل
۱۳۳۸ در کتوند( در نزدیکی دزفول ) بدنیا آمد.
پس از گذراندن دوره های ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و تحصیلات
خود را در رشته ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران با اخذ درجه دکترا
به پایان رساند.
وی آثار ادبی خود را از سال 57 در قالبهای مختلف نظم و نثر برای مخاطبان
مختلف ارائه کرده است .
قسمتی ازکتابهای منتشر شده او در زمینه های مختلف عبارتند از :
۱. در کوچه آفتاب ( مجموعه دو بیتی و رباعی )
۲. تنفس صبح ( مجموعه شعر )
۳. ظهر روز دهم ( منظومه ی نوجوانان )
۴. مثل چشمه ، مثل رود ( مجموعه شعر نوجوان )
۵. طوفان در پرانتز ( نثر ادبی )
۶. بی بال پریدن ( نثر ادبی نوجوان )
۷. آئینه های ناگهان ( مجموعه شعر )
۸. به قول پرستو ( مجموعه شعر نوجوان )
...................
روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد ! ...
تقدیم به همه ی دوستداران او و شعرها یش :
............................................................
بگذار عاشقانه بگویم !
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم !
حرفی است عامیانه که می گویند :
" تقدیر هر کسی را
از پیش ، روی لوح جبینش نوشته اند . "
بگذار عامیانه بیندیشم !
پیشانی تو شاهد این راز است
بر روی آن خطوط موازی
زخم تو نکته ای است که باید خواند
در امتداد پرواز
زخم تو مثل نقطه ی آغازاست
بگذار عاشقانه بگویم !
بر صفحه ی جبین تو
آن نقطه
آن خطوط موازی است
که سرنوشت قوم مرا شکل می دهد
پیشانی تو
تفسیر لوح محفوظ
پیشانی تو سوره ی نور است
این راز سر به مهر قدیمی
از دستبرد حادثه دور است !
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم !
................................................................
مهمانی
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد ، نشانه ی چیست ؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی ، شگفت کسی ،آن چنان که می دانی
کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که می رود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
................................................................
دلسوزی
تبم ترسم که پیراهن بسوزد
ز هرم آه من آهن بسوزد
مرا فردوس می شاید که ترسم
دل دوزخ به حال من بسوزد