میدونم این لطیفه ها کودکانه است ولی بد نیست که به بچه ها نیز توجه کنیم !

 

 _ مردی پیش دکتر رفت وگفت : آقای دکتر به دادم برس ،نمی دونم چرا کمرم خم شده

   و راست نمی شه !

 دکتر گفت : علتش معلومه ،دگمه پیراهنت را به دگمه شلوارت بستی!

 

 _ مردی پیش روانشناس رفت و گفت : من همیشه یه ناراحتی دارم و آن اینه که به فکرم

   می رسه، سر مردم کلاه گذاشته ام ، زنم را بی گناه و بی دلیل طلاق داده ام ،

   بچه هایم را بیهوده کتک زده ام و در نتیجه خیلی ناراحت می شوم.

   روانپزشک پرسید : حال می خواهی برای این مصیبتها چاره ای بیندیشم ؟

   گفت : نه ، می خوام کاری کنی که من به این واقعیت فکر نکنم !

 

 _ مردی برای خریدن قند به مغازه بقالی میره و میگه: آقا گند دارید ؟

    بقال میگه : برو تمرین کن ،هروقت اسم قند را به درستی گفتی بهت قندمیدم.

   مدتی بعد،بقالی به بزازی تبدیل شد.آن مرد بعد از یه سال تمرین به در مغازه آمده

   و به بزاز ه میگه : آقا قند دارید !

 

 _ شخصی بدون کارت دعوت به مجلسی رفت . صاحب خانه رو به مهمان کرد و

   گفت : من که تو را به مجلس خود دعوت نکرده بودم ،پس چرا آمدی؟

  میهمان با کمال خونسردی گفت : قربان شما به وظیفه خودتان عمل نکرده بودید ،

  اما من صلاح ندیدم که به وظیفه ام عمل نکنم !

 

 _ خواجه ای گوشهای اسبش را برید. سرزنشش کردند و گفتند : که چرا چنین کرده ای ؟

    گفت : این اسب به اندک چیزی گوشهایش را تیز می کرد و می ترسید ،

   حالا این کار را کرده ام که دیگر گوش نداشته باشه تا تیز کرده بترسه و رم کنه!

 

 _ شغالی مرغ پیرزنی را ربود و فرار کرد. پیرزن فریاد زد : ای وای ،شغال مرغ نیم منی

    مرا ربود . روباه به شغال رسید و گفت : ببین چه تهمت می زنه ، مرغ به این کوچکی

   کجا نیم من گوشت داره؟ بزار زمین تا وزنش کنم ببینم پیرزن راست میگه یا نه .

   به محض اینکه شغال مرغ را زمین گذاشت ،روباه اونو به دندان گرفت و پا به فرار گذاشت

   وگفت :" من اینو به جای یک من قبولش دارم واز تهمت پیرزن هم نمی ترسم " !

 

 _ یک لشکر از مورچه ها مٲموریت یافتند ،فیلی را هنگام خواب خفه کنند !

   همه به دور گردن او پیچیدند ،فیل سرشو تکان داد و همه را به جز یه مورچه به زمین انداخت .

  لشکر زمین خورده مورچه ها یه صدا خطاب به اون مورچه باقی مونده فریاد می زدند :

  خفه اش کن ! خفه اش کن !