_ نویسنده ای در پایان کتاب جدیدش نوشته بود:" درنگارش این کتاب ، مدیون زنم می باشم ."

   وقتی ازش توضیح خواستند گفت : اگر زنم سه ماه بعد به مسافرت نمی رفت هرگز موفق به

   تٲلیف این کتاب نمی شدم !

 

 _ مادری به بچه پنج ساله اش گفت : فردا منزل مهری خانوم دعوت داریم . وقتی وارد شدیم

    با کمال ادب سلام می کنی و میری اونو می بوسی .

   نه مامان من این کارو نمی کنم ، می ترسم.

   چرا؟

   آخه چند روز پیش آقاجون خواست اونو ببوسه یه کشیده ی محکم به صورتش زد !

 

 _ مادر رو به پسرش کرد و گفت : عزیزم ،آب ظرف ماهیها رو عوض کردی ؟

    پسر کوچولو گفت : نه مامان !

   مادر با ناراحتی پرسید : چرا؟

   پسر جواب داد: آخه آبی که دیروز تو ظرفشون ریختم رو هنوز نخورده اند !

 

 _ دختری به مادرش گفت : من زن این مرد نمیشم .

    مادر گفت : چرا مگه این مرد چه عیبی داره ؟

   دختر گفت : او به جهنم اعتقاد نداره !

   مادرش خندید وگفت :تو با او ازدواج کن من کاری می کنم که جهنم رو از نزدیک ببینه !

 

 _ پروین کوچولو از مادرش پرسید: مامان ،من در چه ساعتی به دنیا اومدم ؟

    مادر گفت : ساعت ١بعد از نصفه شب .

   پروین به فکر فرو رفت و مادرش پرسید : به چی فکر می کنی ؟

   پروین جواب داد : پس حتما شما را هم در آن ساعت از خواب بیدار کرده ام !

 

 _ شوهر : دیگه این راننده به درده من نمیخوره باید اخراجش کنم ،تا حالا چهار بار نزدیک بوده

    منو به کشتن بده !

   زن : عزیزم ،خواهش می کنم یه فرصت دیگه بهش بده !

 

 _ پسر با خوشحالی به خونه اومد و دوان دوان پیش پدرش رفت و گفت :

    پدر ... پدر من امروز تو مسابقه اول شدم . پدر دستی به سرش کشید و

   گفت : آفرین پسرم ... خوب تو پسر زرنگی هستی باید هم اول بشی ،

   حالا بگو ببینم مسابقه چی بود ؟

   خوردن .

 

 _ مردی نصفه شب واردشهر غریبی شد.همه مهمانخانه ها بسته بود. ناچار به منزل یکی

    از دوستان سابقش رفت که شبو اونجا بگذرونه .

    صاحب خانه اونو داخل منزل برد وگفت : میتونی شبو اینجا بمونی اما چون خودم تو

   خونه هستم باید تختخوابتو خودت درست کنی .

   مانعی نداره قبول دارم .

   بسیار خوب بیا این چکش و این اره را بگیر ،تخته هم توی زیر زمین هست !