در ایران بچه هایی که قصه ی عمونوروز را از مادربزرگشان شنیده اند٬ چشم انتظار دیدن

 

   پیرمردی هستند که عصای بلندی به دست و کلاه نمدی به سر دارد و روز اول بهار از سر کوه

 

   به سمت شهر می آید . آنها از مادر بزرگ ها می شنوند که عمو نوروز از جلو همه ی خانه ها

 

   رد می شود و سری هم به خانه ی " سرما پیرزن " می زند که بعد از اینکه تمام زمستان خانه را

 

   آب و جارو کرده ٬ حالا بهترین لباسهایش را به تن کرده ٬ پلو ماهی اش را پخته ٬ و سفره

 

   هفت سینش را هم چیده ٬ ولی چند لحظه قبل از رسیدن عمو نوروز ٬ که یک سال برای آمدنش

 

   روزشماری کرده ٬ خوابش برده است . عمو نوروز هم او را از خواب بیدار نمی کند و حسرت

 

   این دیدار را به دلش می گذارد.

 

   اما عمونوروز تنها نشانه ی بهار نیست . حاجی فیروز هایی که با کلاه های بوقی و دایره و تنبک

 

   در شهر می چرخند و شعر می خوانند هم مژده آمدن بهار را می دهند . حاجی فیروزها که در قدیم

 

   آتش افروز نامیده می شدند ٬ شلوار و شایته ی قرمز رنگ به تن می کنند رنگی که نماد آیین

 

   مهرپرستی و میترائیسم است . در مورد حضور حاجی فیروزها و پیک های نوروزی گفته می شود

 

   که :

 

   در زمانهای قدیم ٬ همه ی مردم تقویم نداشتند و اعلان جریانهای مختلف در طول سال از جمله روز

 

   و ساعت تحویل سال نو از طریق آتشکده انجام می شد . به این ترتیب که در بلندترین و بزرگ ترین

 

   نقطه ی آتشکده آتش روشن می کردند و کسانی که این آتش را می دیدند به روستاها می رفتند و آمدن

 

   نوروز را نوید می دادند .