مهر دوست ...
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان پاي گرفت
كه گرم سر برود از دل و از جان نرود
از دماغ من سرگشته خيال رخ دوست
به جفاي فلك و غصه ي دوران نرود
هر چه جز بار غمت در دل مسكين من است
برود از دل من و ز دل من آن نرود
در ازل هست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چكند كز پي درمان نرود
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و ز پي ايشان نرود