هر آدمی دو دل دارد. دلی که از بودن آن باخبر است و دلی که از حضورش بیخبر .

    دلی که از آن باخبر است ، همان دلی است که در سینه می تپد،

   همان که گاهی می شکند ... گاهی می گیرد و گاهی میسوزد ...

   گاهی سنگ می شودو سخت و سیاه و گاهی هم از دست میرود ...

   با این دل است که عاشق می شویم ...

   با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی هم کینه می ورزیم ...

   اما دل دیگری هم هست ! دلی که از بودنش بیخبریم ...

   این دل اما در سینه جا نمی شود و بجای اینکه بتپد ، می وزد و میبارد و میتابد ...

   این دل نه میشکند نه میسوزد و نه میگیرد ...

   سیاه و سنگ هم نمی شود ... از دست هم نمی رود ...

   زلال است و جاری مثل رود و نسیم ، و آنقدر سبک است که هیچوقت .... هیچ جا نمیماند .

   بالا میرود و بین زمین و آسمان می رقصد ...

   این دل کار خودش را می کند نه به احساسات کاری دارد نه به تعقل ...

   نه به آنچه می گوئیم نه به آنچه که می خواهیم ...

   و آدمها بخاطر همین دل ... دوست داشتنی اند

   بخاطر دل دیگرشان ... بخاطر دلی که از بودنش بیخبرند ...