صبح خیال انگیز ...
در جاده مي رفتم يك صبح خيال انگيز
آغوش علفزاران٬ بوي تن آهو داشت كرك تن هر آهو٬ عطر گل شب بو داشت
بر دوش افق ديدم يك ابر بهاري را بر دامنه اي سرسبز يك جفت قناري را
سرگرم غزلبازي دل بردن و طنازي با عشق هم آوازي
اين كاكلكش زرين وان دامنكش پرچين
ناگاه از آن بالا بر ترك هوا ديدم اي كاش نمي ديدم
يك باز شكاري را بر طعمه عمود آمد
چون نيزه فرود آمد يك شيون و مشتي پر ....
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت 8:34 توسط نرگس
|