عاشق شوریده ...
گويند در شهري ،
عاشق شوريده اي بود بيقرار و آرام !
ديوانه اي تمام !
همه مي خواستند بدانند كه "معشوق كيست ؟ "
عاشق ، خاك نشين هر كوچه و برزن بود
و چشمانش خيس اشك !
دغدغه ي عموم را صد چندان مي كرد كه ،
" براستي معشوق او كيست ؟ "
برخي از رندان شهر گفتند :
" اگر مست شود و از خود برهد ،
حتما نام معشوق را خواهد گفت ! "
شبي در پيچ و تاب مبهم سايه ها و همهمه ها!
مستش كردند مست مست !
پرسيدند : " بگو معشوقت كيست ؟ "
جام در انگشتان عاشق مي لرزيد !
گفت : " مستم ، اما نه آنچنان كه نامش را بگويم ! "