کبوتر !...
آسمان صاف بود آبي آبي
كبوتر خوشحال بود و پرواز ميكرد . براي خودش آوازميخواند .
تا اينكه يه پسر بچه با تيركمانش اونو زد. كبوتر طاقت آورد و فرار كرد .او زخمي شد.
بال سفيد مثل برفش ، خوني شده بود حالا ديگه بال كبوتر سپيد نبود .
كبوتر هنوز به زندگي اميد داشت ، اما شب شد تاريك و سرد ... همه جا ساكت بود اما
كبوتر هنوز به دنبال يه پناهگاه گرم و نرم بود. او تنها بود. دلش مي خواست يكي بود تا
زخمهاشو مي بست .
يكي بود كه دلداريش مي داد ... يكي بود كه اونو به خونه اش ميبرد ...
يكي بود تا اونو بغل ميكرد ... نازش ميكرد ... بهش آب مي داد ... بهش دونه مي داد ...
كبوتر خسته بود ... ديگه خوني تو تنش نمونده بود
حالا ديگه كبوتر جون نداشت و اين پايان كبوتر شد ! ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸ ساعت 10:24 توسط نرگس
|