آرام آرام در كوچه ي خاطراتم قدم ميزنم ...

   كنار سكوي دلتنگي ... درب كهنه ي چوبي تنهايي !

   و ارد خانه ي دل ميشويم   ... ديوارهاي آجري ، نماي زيبايي به خانه ات داده اند !

   بوي نم خاك ، دل از تو مي ربايد ... چه غوغايي است اينجا ! ولوله اي بپا شده است !

   اما چه غباري بر آئينه ي دلت نشسته است ! ...