یادی از گذشته ...
آرام آرام در كوچه ي خاطراتم قدم ميزنم ...
كنار سكوي دلتنگي ... درب كهنه ي چوبي تنهايي !
و ارد خانه ي دل ميشويم ... ديوارهاي آجري ، نماي زيبايي به خانه ات داده اند !
بوي نم خاك ، دل از تو مي ربايد ... چه غوغايي است اينجا ! ولوله اي بپا شده است !
اما چه غباري بر آئينه ي دلت نشسته است ! ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:16 توسط نرگس
|