حکایت فرزانگی ....
عادت ها را بشکنید !
پیر مردی که احساس می کرد عمرش به سر رسیده است ،سه پسرش را نزد خود
خواند و آنها را به مزرعه ای در آن نزدیکی برد .او در جایی ایستاد که یک جوانه ی
کوچک گیاه ،یک بوته ویک درخت تناور به فاصله ی کمی از یکدیگر قرار داشتند.
مرد سالخورده از کوچکترین پسرش خواست تا آن جوانه ی کوچک را بکند و او این کار
را بدون کمترین زحمتی انجام داد.
این بار پیرمرد از پسر دوم خود خواست تا بوته را از ریشه در آورد. او ابتدا با یک دست
بوته را کشید و سپس با دست دیگرش تلاش کرد اما گیاه همچنان در جای خود باقی
بود. پس از هر دو دست استفاده کرد و حداکثر نیروی خود را به کار برد تا سرانجام
بوته در برابر او تسلیم شد واز جا درآمد.
اکنون مرد جهان دیده از بزرگترین وقویترین پسر خود خواست تا سعی کند با
دستانش درخت تناور را از جا بکند.
مرد جوان هر چه در توان داشت کوشید اما سرانجام گفت :
پدر این کار غیرممکن است !
مرد پیر از هر سه پسر خود خواست تا این کار را با کمک همدیگر انجام دهند اما
تلاش دسته جمعی آنها نیز با شکست روبرو شد.
آنگاه پیر با تجربه رو به پسرانش کرد وگفت :
"فرزندان من ! ممکن است روز دیگریاز عمرم باقی نمانده باشد اما می خواهم شما
درسی را که از این گیاهان آموختید هرگز فراموش نکنید.
ما می توانیم بر عادتهای ناپسند خود هنگامی که هنوز آنها در مرحله پیدایش و شکل
گیری هستند، غلبه کنیم . اما زمانی که این عادتها رشد کردند و بالغ شدند ،از
ریشه کندن آنها دشوار و گاه ناممکن است.
بنابراین مراقب باشید و به ویژه از سه عادت زشت پرخوری ، تنبلی و بیهوده گویی
حذر کنید !"