سخاوت بی نظیر 

 

 عده ای نزد خواجه ای خسیس رفتند و گفتند : از خاندان بخشندگان هستی وما 

 جمعی از فقیران به امیدی به در خانه ی تو آمده ایم وازتو دو حاجت داریم.

 می خواهیم که ناامید از این در باز نگردیم . خواجه گفت : آنچه از دست من بر آید 

 انجام می دهم. آن دو حاجت کدام است ؟ گفتند : حاجت اول آن است که هزار 

 دینار به رسم قرض به این مرد بدهی که مشکلی بزرگ برای او پیش آمده است وبا 

 هزار دینار حل می شود وما همه ضامن می شویم . پرسید : حاجت دوم کدام 

 است ؟گفتند : آن است که یک سال به او مهلت دهی قرضش را بدهد زیرا ادای 

 این  قرض پیش از یک سال امکان پذیر نیست.

 خواجه گفت : اگر کسی از دو حاجت که از او می خواهند یکی را بر آورد 

 جوانمردی کرده است ؟

  گفتند : بله. گفت : از این دو حاجت که شما بر من عرض کردید ،حاجت دوم را که 

 مهلت است بر آوردم وقبول کردم. شما از من مهلت یک ساله خواستید ، من به او 

 ده سال مهلت می دهم . اکنون بروید و حاجت اول را از کس دیگری طلب کنید که 

 من بیش از این نمی توانم سخاوت کنم !