یادی از گذشته ...

   آرام آرام در كوچه ي خاطراتم قدم ميزنم ...

   كنار سكوي دلتنگي ... درب كهنه ي چوبي تنهايي !

   و ارد خانه ي دل ميشويم   ... ديوارهاي آجري ، نماي زيبايي به خانه ات داده اند !

   بوي نم خاك ، دل از تو مي ربايد ... چه غوغايي است اينجا ! ولوله اي بپا شده است !

   اما چه غباري بر آئينه ي دلت نشسته است ! ...

 

بازگشت

سلام به همه خوانندگان وبلاگ خوش به حالتتون  به خاطر این که جای من نیستید

خیلی وقته سر نزدم این چند وقت مشکلات عدیده ای داشتم و نرکس جان هم نیومده امیدورام که همیشه خوش وخرم باشه و تو زندگی جدیدش همیشه شادمان

اندرزهای لقمان حکیم

 

  روزي از روزها لقمان حكيم به پسرش گفت : " امروز من به تو سه

  اندرز ميدهم كه اگر آنها را بكار ببندي ، در زندگي كامروا خواهي شد.

  اول اينكه سعي كن در زندگي بهترين غذاهاي جهان را بخوري

  دوم اينكه در بهترين بستر جهان بخوابي

  و سوم اينكه در بهترين خانه هاي جهان زندگي كني ."

  پسر لقمان پرسيد : " اما اي پدر ، ما يك خانواده ي بسيار فقير هستيم .

  من چطور ميتوانم كه اين كارها را انجام بدهم ؟ "

  لقمان در پاسخ گفت : " اگر كمي ديرتر يا كمتر غذا بخوري ، هر غذايي

  كه بخوري در دهانت مزه ي بهترين غذاي جهان را مي دهد.

  اگر بيشتر كار كني و كمي ديرتر بخوابي ، در هر جا كه بخوابي ،

  احساس مي كني بهترين بستر جهان است.

  و اگر با مردم دوستي كني در قلب اونها جاي ميگيري و اونوقت بهترين

  خانه هاي جهان مال توست . "

 

 

  هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

  هر جا که گذر کردم تو در نظرم بودی

                                   ***

                             هر جا که سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم

                             در هر که نظر کردم تو در نظرم بودی 

هدیه مادر ! ...

                                         

  خواستم هدیه ای برای مادر تقدیم کنم ... در شهر گشتم ...

  دختری گلفروش را دیدم گفت :

  اگر همه ی گلهای روی زمین را بچینی و زیر پای مادرت بریزی

  باز هدیه ی بی ارزش و ناقابلی خواهد بود برای مادر

  در شهر گشتم ...

  به دکان پارچه فروشی گام نهادم گفت :

  اگر بال و پر فرشتگان را بچینی و با آن پارچه ای نرمتر از پیکر نسیم

  و لطیف تر  از گلبرگهای بهاری ببافی باز هدیه ای ناچیز و بی ارزشی

 خواهدبود برای مادر

  در شهر گشتم ...

  به جواهر فروشی سر زدم گفت :

  اگر درشت ترین و گرانبهاترین تکه های الماس و یاقوت و برلیان را

  به چنگ آوری هدیه ای ناچیز خواهد بود برای مادر

   در شهر گشتم ...

  به کارگاه مجسمه سازی رفتم که پنجه های طلائی داشت و

  زیبائی پیکرهای مرمرین که او خالق و آفریننده اش بود٬ چشم را

  خیره می کرد گفت :

  من هرگز نمی توانم مجسمه ی مادر بسازم تکه های مرمر خرد

  می شود و می شکند برو که این کار کار من نیست .

   در شهر گشتم ...

  اما چیزی نیافتم که به مادر تقدیم کنم .

  سر به کوه و دشت گذاشتم ...

  از بیابانهای داغ گذشتم ... از دریاهای طوفان زده عبور کردم ...

  در سرزمین دور دست مردی که تنها زندگی میکرد به من گفت :

  قفس سینه ات را بشکاف و قلبت را بیرون بیاور و به او تقدیم کن .

  به راه افتادم اما او پشت سرم فریاد برآورد نه ...

  قلبت نیز هدیه ای بی ارزش است برای مادر

  همه جا را گشتم ...

  همه جا را گشتم و سرانجام خسته و ناتوان بازگشتم در برابر مادر

  زانو زدم و فریاد کشیدم ...

   مادر می خواستم هدیه ای برایت تقدیم کنم اما در این جهان پهناور

  چیزی نیافتم که  ارزش محبت های تو را داشته باشد .

     من تو را دوست میدارم                                     

                                     در آغوشم کشید و گفت :                                      

                           " این سخن بزرگترین هدیه برای من است "

                                              روزت مبارک !

سلامی دوباره ...

  سلام دوستان

  سلام وبلاگ عزيزم

  شرمنده ام كه مدت زيادي هست كه نتونستم تو نازنين را آپ كنم

  تو را كه برايم سرشار از خاطراتي

  خاطرات شيرين كه گاهي با شادي و خنده و گاهي هم با غم و گريه همراه بودي

  آري حتي غمهاتم برام شيرينه

  خودت ميدوني كه من هميشه كارهام ناتموم ميشه ولي

  اميدوارم زندگي بهم اين فرصت رو بده كه تمام نانوشته هامو در دل صفحه ی

   سپيد ت به یادگار بنویسم.

  میخوام امشب به مناسبت شب میلاد دخت نبی اکرم حضرت زهرا ( س ) و

  روز زن و روز مادر بنویسم.

    این روز خجسته بر همه ی مادران و زنان جهان مبارک باد !

گناه دل !...

 

          من هر چه می کشم ز دل غافل من است

                                          کسی را گناه نیست  گناه دل من است

          آب است یا سراب در آن دشت دور دست

                                                  یا بازتاب آرزوی باطل من است

          این برگهای فرو ریخته به خاک

                                           بر باد رفته هستی بی حاصل من است

 

جای پا ...

    

  شبي از شبها ، مردي يك خواب عجيب ديد.

  او در عالم رويا ديد كه شانه به شانه

  خداوند بر روي ماسه هاي كنار دريا

   قدم مي زند و درهمان حال ، در

   آسمان بالاي سرش، صحنه هائي از 

     دوره هاي مختلف زندگيش،

   مثل فيلم سينما نقش  بسته  است.

   او كه محو تماشاي آسمان بود، ناگهان

  متوجه شد كه در صحنه هائي از زندگي، به

 عوض جاي پاي يك نفر،جاي پاي دو نفر بر روي ماسه ها نقش   بسته است،

   يكي جاي پاي خودش و ديگري جاي پاي  خداوند.

   او به چيز ديگري هم توجه كرد و آن اينكه در بسياري از صحنه هاي زندگي، در مسير

   حركت به جلو فقط جاي پاي يك نفر به چشم مي خورد و اين در زمانهائي بوده كه او

   دوره هاي بسيار سخت و رنج  آوري از زندگي را طي مي كرد.

   بنابراين با ناراحتي به خداوند كه همچنان در كنارش راه مي رفت رو كرد و گفت :

  " پروردگارا ! ... تو قبلا گفته بودي كه اگر به تو رو بياورم و ترا دوست بدارم، در

  تمام مسير زندگي در كنارم حركت خواهي كرد و همواره با من خواهي بود.پس چرا

  در مشكل ترين روزهاي زندگيم،فقط يك جاي پا در اين صحنه ها ديده مي شود ؟

  من قادر به فهم اين نيستم كه چرا درست در همان اوقاتي كه بيش از هر زمان

   ديگري به تو نياز داشته ام ، تو مرا تنها گذاشتي ؟ "

   خداوند در پاسخ ، لبخندي زد و گفت :

  " فرزند دلبندم! ... من ترا دوست دارم و هرگز تنهايت نگذاشته ام .

  آن زمانهائي كه در زندگي دچار غم و رنج بوده اي و فقط يك جاي پا در اين

  صحنه ها مي بيني،من ترا روي دستهايم بلند كرده بودم تا به سلامت از

  موانع  و مشكلات بگذرانم ! "  

دو خط موازى

 

  دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید.

  آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد.

  و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی

  داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم

  در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده 

  و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک

  گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.

  خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.

  در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند:

     " دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. "

  دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎.

  خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت:

  ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره

  ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و

  ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.

  خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند.

  و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.

  آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ،

  از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ .....

‎  سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.

  ریاضیدان به آنها گفت: این محال است. هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند.

  شما همه چیز را خراب میکنید.

  فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را

  نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته

  نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمیدان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.

  اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

  ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.

  رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود .

  سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد .

  چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.

  فیلسوف گفت: متاسفم...  جمع نقیضین محــال است.

  و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید.

  نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید......

  دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند.

  اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت.

  ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن  را از دست میدادند.»

  خط اولی گفت: این بی ‏معنی است.

  خط دومی گفت:چی بی معنی است؟

  خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم.

  خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.

  یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.

  خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.

  خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.

  خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت.

  و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش.

  نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.

  و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت.

  و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ،

   سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

 

 

زهرای من کجائی